ساده
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید

پيوندها
وبلاگ معماری
A LONE GIRL
مرکز اس ام اس وجملات عاشقانه
دخترپاییزی
تنهای صبور
کاش یکم بارون بگیره
اخرین تنها
معماری ایرانی
دل پاییزی بارانی
آشنا
سطرهای سفیددر ...
اتلیه معماری آریا طرح قم
کاش قلبهادر چهره ها بود
سایه
دل نوشته های یک...
شخصی
وادی درون
ملودی
ردیاب خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان ساده و آدرس youkabeh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 8
بازدید کل : 36258
تعداد مطالب : 40
تعداد نظرات : 34
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


نويسندگان
ساده

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 22:19 :: نويسنده : ساده

 همیشه همینطور است


تلخی‌ها، سختی‌ها و دردهای زندگی


برای دیگران‌اند


وقتی که بچه‌ایم

بزرگ که میشویم


برای بچه ها


دیگران می‌شویم..

 
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:40 :: نويسنده : ساده

شدم موضوع نقاشی
که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی
و....
به روی بوم عمر من
زدی نقشی
ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی
من شدم خوشحال
که شاید تو درختی
تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
...........
بروی صفحه ای دیگر
شدی کوهی
شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین
کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی
تو هم کوهی
چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال
مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی
و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد
زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
..............
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی
تو هم تیری
میان سینه ام رفتی
مرا کردی دو تکه
ز عشقت خرد کردی
ورق را پاره کردم دور ریختم
............
به روی صفحه آخر
شدم شبنم
که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایق تر ز این جمله
برایت نیست تصویری

 
جمعه 22 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 22:32 :: نويسنده : ساده
 

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

نگهی گمشده در پرده رویایی دور

پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟

دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست

در دل کوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم

پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 
سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : ساده

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار...

 
سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:37 :: نويسنده : ساده
 


چه زود می گذرد

تعبیر رویای دور با تو بودن...

زمان

انگار در اوج آمادگیست...

می دود

تا زودتر از انتظار به خط پایان برسد...

لحظه هایی هست

که کلام،

که قلم،

که احساس،

که تمام آنچه سلاح گفتار است

در توصیفشان

ذبح می شوند...

دست و پا میزنند و جان می دهند...

****

چه عجول می گذرند....

و چه باور عبورشان سخت است...

تمام این ساعتها،

که گاهی به التماس رهایت نمی کنند،

امروز چه چالاک و بی وفا شده اند!

انگار عقربه ها

به تکاپو افتاده اند...

به رقابتی که نمی دانند

به قیمت حسرت تو تمام می شود!...

****

بازهم

می گذرند این لحظه های دور...

این ثانیه های هر کدامشان یک قرن...

و باز

تو می آیی

من می آیم...

رها از حسرت گذشته

در حال

ما می شویم...

****

چه زود می گذرند

و من چه ناتوانم در وصف این لحظه های ناپدید...

لحظه هایی که مثل برف زیر آفتاب آب می شوند....

قطره هایی که زود عزم پرواز می کنند

ابر می شوند بر آسمان زندگی...

بیا...

بیا بباریم تا آسمان آفتابی شود!....

 
شنبه 16 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 23:49 :: نويسنده : ساده
 
مي خواهم

برگردم به روزهاي کودکي

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه ميشد

بالاترين نــقطه ى زمين،

شــانه هاي پـدر بــود

تنــها دردم،

زانو هاي زخمـي ام بودند

تنـها چيزي که ميشکست،

اسباب بـازيهايم بـود

و معناي خداحافـظ، تا فردا بود...

 
پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 1:36 :: نويسنده : ساده

چه حقیر است این عشق،
گر بماند به میان من و تو،
خود بمیرد در خود،
گر ببندد در خود،
و بماند به میان من و تو .
عشق در بسته ،
ناسزایی ست به عشق همگان .
او که سیبی را دوست می دارد،
به همه مهر می ورزد.
که همه از گوهریکتایند.

من به خوبی می دانم،
که ورای من و تو ،
هستی هست ،
عشق ما می میرد،مگر آزادشود..
رفتنت رنج من است ،
رنج من عشق من است ،
پس رهایت خواهم کرد ،
که تو را آزاد دوست می دارم ...

پائولو کوئلیو

 
دو شنبه 11 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 1:58 :: نويسنده : ساده

هیچکس بامن دراین دنیا نبود


 

هیچکس مانند من تنها نبود


 

هیچکس دردی ز دردم برنداشت،


 

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت


 

هیچکس فکر مراباور نکرد


 

خطی ازشعرمراازبرنکرد


 

هیچکس معنای آزادی نگفت،


 

در وجودم ردپایش رانجست


 

هیچکس آن یاردلخواهم نشد


 

هیچکس دمساز وهمراهم نشد


 

هیچکس جز من چنین مجنون نبود


 

درکلاس عاشقی دلخون نیود


 

هیچکس دردی رانکرد ازمن دوا


 

جز خدای من ،خدای من ،خدای من...