|
جمعه 27 مرداد 1391برچسب:, :: 13:42 :: نويسنده : ساده
یه دنیا دلم گرفته.... خسته ام... بی نهایت خسته ام از بلاتکلیفی... از این که باید ظاهرم آروم و محکم باشه ولی از درون خورد میشم... خسته ام از سردرگمی... از محکم جلوه کردن.... چرا هیچ کس نمی فهمه منم آدمم... منم دل دارم... منم یه ظرفیتی دارم.... منم میشکنم.... چرا همه حق دارن که اگر حرفی میزننبهشون بر بخوره و ناراحت بشن، اما من حتی اگر ناراحت هم بشم، باید سکوت کنم که مبادا طرف ناراحت بشه، بهش بر بخوره یا بذاره بره.... خسته شدم از بس توی خودم ریختم.... دلم یه ذره آرامش می خواد... یه کم تکیه گاه.... یه ذره همدرد...! دلم یه کم فهمیده شدن نیاز داره... خسته شده بس که درک کرده و درک نشده.... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |