|
دو شنبه 2 مرداد 1391برچسب:, :: 18:32 :: نويسنده : ساده
گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!! اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ... ............................... این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش ! همین بس که : نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند. نظرات شما عزیزان: تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد از شادی و لبخند بهره می تواند داشت ... آنکه جای کافی برای دیگران دارد صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد با دیگران بگرید ... زيباست
عاشق نشدی زاهد دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی پروانه چه می دانی؟ لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من!! خندیدی و بگذشتی ، پیمانه چه می دانی؟ یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی؟ من مست می عشقم ، و از توبه که به شکستم راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می داني؟ تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن!! سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی ؟ ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی؟ تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی؟ تا چند فریب خلق ، با نام مسلمانی ! سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی!! روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی !! (هما میرافشار ) سلام مهربان قدری عمیق تر نفس بکش ... به روزم انگار ... ...........
![]() ساعت18:57---2 مرداد 1391
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]() |