|
پنج شنبه 14 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 1:36 :: نويسنده : ساده
چه حقیر است این عشق، ![]()
دو شنبه 11 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 1:58 :: نويسنده : ساده
هیچکس بامن دراین دنیا نبود
هیچکس مانند من تنها نبود
هیچکس دردی ز دردم برنداشت،
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچکس فکر مراباور نکرد
خطی ازشعرمراازبرنکرد
هیچکس معنای آزادی نگفت،
در وجودم ردپایش رانجست
هیچکس آن یاردلخواهم نشد
هیچکس دمساز وهمراهم نشد
هیچکس جز من چنین مجنون نبود
درکلاس عاشقی دلخون نیود
هیچکس دردی رانکرد ازمن دوا
جز خدای من ،خدای من ،خدای من...
![]()
چهار شنبه 30 فروردين 1391برچسب:, :: 23:24 :: نويسنده : ساده
خـــــــسته ام ... از سوالهای سخت ... از پاسخ های پیچیده ... کلمات سنگین ... فکرهای عمیق ... پیچ های تند ... نشانه های با معنی ، بی معنی ... توی دنیایی که هیچکس شبیه حرف هایش نیست ... دلم یک هوای تازه میخواهد ... دلم ... دلتنگِ سادگیست ... به همین سادگی ....... ![]()
سه شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, :: 22:23 :: نويسنده : ساده
جا مانده است غصه هايم را براي خودم نگه مي دارم... گاهي سبک نشوم،سنگين ترم... از خواب بلند شدم تا به آغوشت پناه ببرم... افسوس... یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بود
آدم ها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی می کنند همدیگر را می کشند لذت می برند دود می کنند تمام می کنند و بعد از اندک زمانی سیگاری دیگر...
![]()
پنج شنبه 29 فروردين 1391برچسب:, :: 1:37 :: نويسنده : ساده
بعضی وقتها... بعضی وقتها چقد نوشتن حرفای دلت سخته.. اما یه جورایی فکرشو که میکنی ننوشتنشون سخت تره؛ لا اقل وقتی مینویسی بعدش یکم احساس میکنی سبک شدی... اروم میشی نه خیلی ها؛ اما نوشتن میشه برات یه سوپاپ اطمینان که نذاره منفجر بشی... پس قلمتو برمیداری و شروع میکنی به نوشتن... *به نام خدایی که همدم تمام تنهایی یامه *... وبعد شروع میکنی به دردل کردن با کاغذی که جون نداره؛ زبون نداره ... اما بعد از خدا بهترین همپای لحظه های تنهاییته... همپای لحظه هایی که هوای دلت بارونیه و هیچکس حرفتو نمیفهمه... کنار همه این نوشتن ها ودردلا دقت کردی چقد نوشتن بعضی حرفایی که تو دلت تلمبار شدن سخته... چقد به زبون اوردنشون حتی برای یه کاغذ که جونی نداره و حرفی نمیزنه سخته و بعضی اوقات غیرممکن... دست اخرخلاصه همه این دلنوشته های من بروی کاغذ میشه یه برگ از زندگی ساکت وارومی که با تموم ارامشش پر از هیاهوی غریبیه که فقط وفقط خودم میفهممش ... اینم جز همونایی که نمیتونی رو کاغذ بیاریش همین هیاهوی بیصدای درونت... اخ که چقد دلم خدا رو میخواد ... ![]()
شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 16:39 :: نويسنده : ساده
به دلتنگی هایمـــ دست نزن ![]()
شنبه 26 فروردين 1391برچسب:, :: 8:6 :: نويسنده : ساده
شیشه ی پنجره را باران شست اما از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست... ![]()
دو شنبه 21 فروردين 1391برچسب:, :: 10:12 :: نويسنده : ساده
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!! عاری از عاطفه ها...
دورتر از رفقا... خالی از هرچه فراق!! من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من دلم تنگ خودم گشته و بس...!!! ![]()
یک شنبه 20 فروردين 1391برچسب:, :: 16:29 :: نويسنده : ساده
زیاد نباش... زیاد خوب نباش... زیاد دم دست نباش... زیاد که خوب باشی...زیادی که همیشه باشی... دل آدم ها را می زنی... آدم ها این روزها،عجیب ،به خوبی،به شیرینی،آلرژی پیدا کرده اند... زیاد که باشی ... زیادی می شوی... زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد...عجیب دور می شوند... خیلی عجیب... زیادی می شوی... زیادی...!!! ![]()
یک شنبه 20 فروردين 1391برچسب:, :: 15:47 :: نويسنده : ساده
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم نکن مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد سوختم در حسرت یک یـا ربــت روز و شب او را صـــدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حــــال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم شاعر مرتضی عبدالهی ![]() ![]() |