ساده
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید

پيوندها
وبلاگ معماری
A LONE GIRL
مرکز اس ام اس وجملات عاشقانه
دخترپاییزی
تنهای صبور
کاش یکم بارون بگیره
اخرین تنها
معماری ایرانی
دل پاییزی بارانی
آشنا
سطرهای سفیددر ...
اتلیه معماری آریا طرح قم
کاش قلبهادر چهره ها بود
سایه
دل نوشته های یک...
شخصی
وادی درون
ملودی
ردیاب خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان ساده و آدرس youkabeh.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 36255
تعداد مطالب : 40
تعداد نظرات : 34
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


نويسندگان
ساده

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
یک شنبه 21 خرداد 1391برچسب:, :: 1:31 :: نويسنده : ساده

تنهایی را دوست دارم، زیرا بی‌وفا نیست.

تنهایی را دوست دارم، زیرا عشق دروغین در آن نیست.

تنهایی را دوست دارم، چون بارها تجربه کردم.

تنهایی را دوست دارم، چون خدا هم تنهاست.

در کلبه‌ی تنهایی‌هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

شاید در سکوتی یا شاید در شبی سرد و بارانی

بگذار کسی نداند که هنوز دوستش دارم...

مرا دیوانه نامیدن...

به جرم دلدادگی‌هایم?

به حکم سادگی‌هایم?

مرا نشان یکدیگر دادند و خندید!!!

مرا بیمار دانستند...

برای صداقت در حمایت‌هایم?

نجابت در رفاقت‌هایم?

نسخه تزویر را برایم تجویز کردند

مراکُشتند و با دست خود برایم چاله‌ای کندند

به عمق زخم‌هایم?

به طول خستگی‌هایم?

منِ بیمارِ دیوانه?

نمی‌خواهم رهایی را از چاه تنهایی

که مردن در این اعماق تاریکی?

به از با آدمک‌ها زیستن در باغ رویایی!!!

 
پنج شنبه 11 خرداد 1391برچسب:, :: 18:34 :: نويسنده : ساده

چقدر راحت نوشتيم

((بابا نان داد))

بي آنکه بدانيم

بابا چه سخت براي نان همه ي جوانيش را داد...

 

 

پدرم با بودنت باعث بودن من باش

 

* * روز اسطوره هاي زندگيمون پيشاپيش مبارک * *

 
جمعه 5 خرداد 1391برچسب:, :: 18:53 :: نويسنده : ساده

 


یــــــــــــــــــــــــــــــاد گرفتم :


گاهی نباید ناز کـــــشید ؛

انتظار کـــــشید ؛

آه کــــشید ؛

درد کـــــشید ؛

فریاد کـــــشید ....

تـنـہـآ باید دست کـــــشید و رفت ... !!
 
جمعه 5 خرداد 1391برچسب:, :: 18:51 :: نويسنده : ساده

 

چـند وقتیســت

هــر چــه مـی گــردم


هیــچ حرفــی بهتـــــر از سکــوتـــــــــــ پیدا نمی کنــــم ...



نگـاهـــم امــا ...



گاهــی حرفــــــــــ می زند


گاهــی فریــاد می کشـــد .....



و من همیشـــــه به دنبــــال کســـی می گردم



کــه بفهمــد یکـــــــــ نگـــاه خستـــه



چــه می خواهـد بگویـد...

 
پنج شنبه 28 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 22:19 :: نويسنده : ساده

 همیشه همینطور است


تلخی‌ها، سختی‌ها و دردهای زندگی


برای دیگران‌اند


وقتی که بچه‌ایم

بزرگ که میشویم


برای بچه ها


دیگران می‌شویم..

 
سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:40 :: نويسنده : ساده

شدم موضوع نقاشی
که شاید یاد من باشی
شوی شاگرد نقاشی
و....
به روی بوم عمر من
زدی نقشی
ز بی نقشی
گهی بر غم کشیدی
من شدم خوشحال
که شاید تو درختی
تا فرود آیم به دستانت
ولی دیدم که خورشیدی
ز گرمایت شدم بی حال و بعد از مدتی اندک
شدم بی تاب
مرا دریاب
ورق را پاره کردم دور ریختم
...........
بروی صفحه ای دیگر
شدی کوهی
شدم کاهی
که من اندر تو ناپیدا و شاید هیچ
شدم غمگین
کمی پر رنگترم کردی
شدم چوبی
تو هم کوهی
چنانچه پیش از آن بودی
شدم خوشحال
مرا برد ناگهان سیلی
شدم مجنون بی لیلی
و شاید هم شدم فرهاد
زدم فریاد
زدم فریاد و همراهش زدم تیشه
به روی بوم نقاشی
ورق را پاره کردم دور ریختم
..............
به روی صفحه ای دیگر
شدم قلبی
تو هم تیری
میان سینه ام رفتی
مرا کردی دو تکه
ز عشقت خرد کردی
ورق را پاره کردم دور ریختم
............
به روی صفحه آخر
شدم شبنم
که من آهسته و نم نم
چکیدم من ز برگ تو
که لایق تر ز این جمله
برایت نیست تصویری

 
جمعه 22 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 22:32 :: نويسنده : ساده
 

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز ؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز

چه رهآورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال

نگهی گمشده در پرده رویایی دور

پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟

دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست

در دل کوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم

پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان

چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم

چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز

 
سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:44 :: نويسنده : ساده

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار...

 
سه شنبه 19 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 21:37 :: نويسنده : ساده
 


چه زود می گذرد

تعبیر رویای دور با تو بودن...

زمان

انگار در اوج آمادگیست...

می دود

تا زودتر از انتظار به خط پایان برسد...

لحظه هایی هست

که کلام،

که قلم،

که احساس،

که تمام آنچه سلاح گفتار است

در توصیفشان

ذبح می شوند...

دست و پا میزنند و جان می دهند...

****

چه عجول می گذرند....

و چه باور عبورشان سخت است...

تمام این ساعتها،

که گاهی به التماس رهایت نمی کنند،

امروز چه چالاک و بی وفا شده اند!

انگار عقربه ها

به تکاپو افتاده اند...

به رقابتی که نمی دانند

به قیمت حسرت تو تمام می شود!...

****

بازهم

می گذرند این لحظه های دور...

این ثانیه های هر کدامشان یک قرن...

و باز

تو می آیی

من می آیم...

رها از حسرت گذشته

در حال

ما می شویم...

****

چه زود می گذرند

و من چه ناتوانم در وصف این لحظه های ناپدید...

لحظه هایی که مثل برف زیر آفتاب آب می شوند....

قطره هایی که زود عزم پرواز می کنند

ابر می شوند بر آسمان زندگی...

بیا...

بیا بباریم تا آسمان آفتابی شود!....

 
شنبه 16 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 23:49 :: نويسنده : ساده
 
مي خواهم

برگردم به روزهاي کودکي

آن زمان ها که :

پدر تنها قهرمان بود

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه ميشد

بالاترين نــقطه ى زمين،

شــانه هاي پـدر بــود

تنــها دردم،

زانو هاي زخمـي ام بودند

تنـها چيزي که ميشکست،

اسباب بـازيهايم بـود

و معناي خداحافـظ، تا فردا بود...